امروز : سه شنبه ۳ مهر ۱۳۹۷
 
سبد خرید
سبد خرید ( 0 )
عضویت / ورود
  
 











تکرار تاریخ در جوامع نوظهور/نگاهی به کتاب طنز «به قول یارو گفتنی: اتوچرخه ساخته‌ایم» نوشته مهدی طباطبایی فر

«به قول یارو گفتنی: اتوچرخه ساخته ایم» که از سوی نشر آریابان با موضوع داستان های طنزآمیز منتشر شده، داستان متوهمان به ظاهر وطن پرستیست که از خود و دنیای خود بیاطلاعند.اتوچرخه درواقع یک وسیله نقلیه مانند دوچرخه ولی طویل و دارای چرخها، صندلیها و رکابهای متعدد است که ساکنین شهر مانگا برروی آن سوار میشوند و از ایستگاه مبدأ حرکت میکنند و بعد از گذراندن یک مسیر طولانی و پر درد! به ایستگاه مبدأ بازمیگردند به نوعی نویسنده عامدانه میخواهد در ذهن خواننده این موضوع که تاریخ همواره تکرار میشود را تداعی کند. کتاب تمثیلی و طنز «به قول یارو گفتنی: اتوچرخه ساختهایم» نوشته مهدی طباطبایی فر، با وجود کم صفحه بودنش داستان طولانی از تکرار تاریخ در جوامع نوظهور و نارس امروزی را ترسیم میکند که مردم آن به بلوغ فکری نرسیدهاند و از تاریخ چند دهه قبل خود بیخبرند و تمایلات بیمارگونهای برای کسب هویت مستقل و غرورآمیز دارند.

در مانگا مردم برای رسیدن به مقصد روی کول هم سوار میشوند و به سوی هم لگد پرتاب میکنند و مشتاقانه انتظار پیشرفتی ناگهانی را دارند. برای آنها رسیدن به آرامش با پیشرفته شدن تداعی شده، در صورتی که جوامع پیشرفته امروز محصول تفکر و بیشتر کار کردن هستند. تأکید نویسنده بر روی عقدههای وطنپرستانه کشور جدیدالتأسیس مانگا خواننده را به یاد تئوریهای آلفرد آدلر شاگرد صاحب سبک زیگموند فروید میاندازد که تأکید فراوانی بر مؤثر بودن عقدهها در پیشرفت بشریت دارد.
در این کتاب که ریشههای روانشناختی و اجتماعی عمیقی دارد مهدی طباطبایی به صورت تعمدی مردمی به ظاهر وطنپرست را به سخره میگیرد که حتی از تاریخ همان روز و شاید ساعت خود بیخبرند و با گذراندن یک سفر کوتاه مدت همراه با درد و رنجی بسیار در پایان حرکت اتوچرخه به ایستگاه مبدأ بازمیگردند و در عین حال داعیه استقلال در اداره کشور خود را دارند. شاید اشاره نویسنده به جوامع کمونیستی و سوسیالیستی باشد!
این کتاب روی این نکته تأکید دارد که هر انسانی عقدهها و خودخواهی خود را دارد و وقتی همه جامعه به یکباره بخواهند روی این عقدهها متمرکز شود مردم تبدیل به بردگانی نادان برای نظام کاپیتالیستی و سرمایهداری میشوند که بدون آنکه بدانند پشت یک اتوچرخه مینشینند و با پای خود در مسیر استعمار دستهجمعی حرکت میکنند.
در این کتاب انسانها مانند خطوط صاف، امیال یکسانی دارند که هیچ یک برای رسیدن به امیال دیگری حاضر نیست از مسیر خود منحرف شود به همین دلیل همه با سرعت زیاد کمر به نابودی تمام قوانین اجتماعی برای رسیدن به ایدهآل خود بسته اند. شاید مهم ترین نکته این کتاب این است که مردم تحقیر شده شهر مانگا در یک شب سرد به یکباره با اعلام استقلال شهردار، صاحب کشور مانگا میشوند و حالا که صاحب وطن و کشوری مختص خودشان شدهاند بدون تأمل و حق انتخاب به هر چیز وطنی که خودشان ابداع کردهاند باید تن بدهند.
با اینکه نویسنده مستقیماً به وطنپرستی مانگاییها اشاره نمیکند اما میتوان جنون وطنپرستی و میل به استقلال و عدم وابستگی را در آنها شاهد بود. به نظر میرسد نویسنده میخواهد هویت تحقیر شده مردمی عقب نگهداشته شده را ترسیم کند که میخواهند به هر بهایی خودشان را به پایتخت اثبات کنند و در این راه حاضرند هر قیمتی را بپردازند. این داستان خواننده را به یاد نوجوانی میاندازد که قبل از رسیدن به بلوغ اجتماعی میخواهند به هر قیمتی به استقلال برسند. در داستان اتوچرخه، با مصرف دارویی اشتباهی شهردار یک شهر دچار توهم میشود و ادعای استقلال میکند و کشوری یک شبه پدید میآید.
امیال وطنپرستی مردم گل میکند و میل به پیشرفت باعث ارائه طرحی ابتدایی به نام اتوچرخه میشود و از آنجا که ضعف شخصیتی در سطوح بالای اجتماع موج میزند ابتدا اختراعی از سوی مقامات ارائه میشود و بعد مسئولان و صاحبان اندیشه به فکر بازدهی آن میافتند. بدینترتیب ابتدا سخنی گفته میشود و سپس دستگاهی سازمان یافته در پی توجیه و اثبات آن برمیآید.
شهردار ابتدا ادعای استقلال میکند بعد متفکران مانگا به این فکر میافتند که ادعای شهردار را اثبات کنند و به جای عذرخواهی از پایتخت بحث پایداری در جنگ را پیش میکشند. برای اثبات استقلال مانگا حتی شده اتوبوسها را اسقاط کنند و از آنها به عنوان مسکن استفاده کنند و موتور و متعلقات آن را صادر کنند سعی میکنند که شهردارشان در قپیهایی که میآید کم نیاورد. آنها عملاً تعریف همه چیز را تغییر میدهند و جایگاه انسان را تا سرحد یک حیوان بارکش تنزل میدهند.
شهردار ادعا میکند که رئیسجمهوری شده و حالا باید به پایتخت ادعایش را ثابت کند پس جنگ به راه میافتد و کسی جز کودکان غیور مانگا نیستند که با جغجغهها و تفنگهای اسباببازیشان به جبهه فرستاده شوند! جنگ باید ادامه پیدا کند و مانگا به این سادگیها کوتاه نمیآید.
به جز شیر خشک و تجهیزات نظامی که ملزومات جنگ کودکان جنگجوست همه چیز کمیاب میشود. سیمان و مصالح ساختمانی آنقدر کمیاب میشود که شهردار برای حفظ قانون به کارگران حقوق میدهد که تابلوهای قانون را با دست نگه دارند. تابلوهای سر خود در خیابانها به راه میافتند و هرکدام بسته به تشخیص خود قانون را اجرا میکنند و یک خیابان را یک طرفه میکنند و یک خیابان را بنبست.
جامعه عملاً از هم پاشیده است. قانون به علت مشکلات فراوانی که برای چفت و بست کردنش به زمین روبهروست درگیر نیازها و احساسات آدمها و روابطشان میشود و مردی جرأت میکند برای حفظ یک رابطه نامشروع با یک زن؛ یک خیابان دوطرفه را از دو طرف ورود ممنوع کند! طنز آنجایی بیشتر به چشم میخورد که بین رفتار حمل کننده تابلو و خود تابلو تناقضی فاحش به چشم میخورد. خانمها خودشان را به شدت آرایش میکنند. تابلوی توقف مطلقاً ممنوع و یا حمل با جرثقیل به دست میگیرند – انگار کسی متوجه علائم تابلویی که در دست گرفته نیست – قانون خوب است به شرط آنکه در محل درست آن میخکوب شود اما این سیالی تابلوها چنان وسیع و همهگیر میشود که دامن اتوچرخه را هم میگیرد و این اختراع محبوب شهردار هم بعضی وقتها باید به زور کتک از خیابانها گذر کند... کاپیتان با آن سبیلهای چخماقیاش خواننده را به یاد تصاویر دهه آخر زندگی نیچه و تفکرات منتقدانهاش میاندازد که معتقد است حقیقت چیزیست نسبی و خیر و شر استنباط ما از آنچه برماست. کاپیتان با شناختی که از مردم جامعهاش دارد تعریف خیر و شر را ارائه میکند و مردم هم او را در ازای یک پک قلیان عباسی دوطبقه تأیید میکنند و حتی دستان نویسنده جوان را هم از پشت میبندند، او سکان اتوچرخه را به دست گرفته و قیمت اتوچرخهسواری را تعیین میکند و چه خوب هم از پس همه مشکلات آن برمیآید هرجا دلش بخواهد سرعت اتوچرخه را تند میکند و خیر را در آن میبیند و هرجا بخواهد سرعت آن را کند میکند و باز خیر را در آن میبیند. چون دهان مسافرانش را قبلاً با سکههای بیارزشی که در دهان مسافران گذاشته بسته است و دیگر کسی توان اعتراض ندارد. او با همان سکههای بیارزش، سکوت که نشانه رضایت است را از مسافران میگیرد!
طرح اتوچرخه با تئوریهای نیچهوار باید جواب بدهد چون خیر و شر نسبی است و ما تنها از علائم ظاهری، نه نیت واقعی حق استنباط داریم مهم نیست این خیر از فریب مسافران پدید آید یا از رویارویی با حقیقت. خواه برای پدال زدن مردم را زیر آفتاب سوزان بگیرند و با شیلنگ آب سرد آنها را دنبال کنند خواه مسافران مانگایی را کنار بزنند و از چین مسافر و پدالزن وارد کنند! اگر اینها هم جواب ندهد دست هر مسافر یک تابلوی تبلیغاتی میدهند که با یک دست دسته اتوچرخه را بگیرد و با یک دست تابلو را نگهدارد مهم این است که اقتصاد اتوچرخه گردش داشته باشد و ایستگاه به ایستگاه پیشروی کند – در هر ایستگاه فشار بر مسافران بیشتر میشود اما کسی کوتاه نمیآید یعنی جرأت پیاده شدن ندارد تا به انتهای مسیر برسند و درنهایت....
در بخشی از این کتاب با مسافرانی روبه رو می شویم که در پیش فرض شان بر این باورند که غذا و دوغ مجانی را بدون انتخاب میخورند با این دلخوشی که دندان اسب پیشکشی را نباید شمرد اما در انتها متوجه میشوند هزینهای گزاف  بابت آن غذا پرداخت کردهاند. سبک طنزگونه داستان باعث میشود تیزی و تلخی حقایقی که در ذهن خواننده تداعی میشود آزاردهنده نباشد و همین شکل طرح موضوع این کتاب را خواندنی میکند.
مهدی طباطباییفر یک دهه پیش آثاری منتشر کرد بسیار مثبت اندیشانه و بر این مهم تأکید داشت که باید رفتارهای انسان بازنگری شود. او انسان را موجودی دوستداشتنی که مانند گلهای تزئینی نیازمند توجه و آموزش هستند ترسیم نموده و مدعی شده بود که آدمها را دوست دارد و تربیت انسانها به مثال نواختن یک پیانو نیازمند تمرین و ممارست است. او در آن مجموعه آثارش خواننده را به چالش کشیده بود که چرا برای تربیت انسان وقت و عشق کافی صرف نمیشود. او در آن مجموعه آثار توجه خوانندگان را به اجزای بدن انسان جلب کرده و معتقد بود اگر انسان نگاهی مهربانانه بر خود داشته باشد رسیدن به جامعه آرمانی برای او دور از دسترس نخواهد بود آثاری مانند «من از تو بهترم» و من از توهای بعدی و «قرارداد ازدواج من و تو»، از این دست آثار بودند که در هر بخش از اثر تلاش شده بود جلوههای فردی و منحصر به فرد هر انسان را به رخ خواننده بکشد.
او حتی به فشارهای جامعه بر افراد به گونه دیگری پرداخته به طوری که میتوان همواره بر فشارهای جامعه بیتفاوت بود و زندگی کرد. در آثار قبلی او انسان موجودی ستودنی و دوستداشتنی است که با جدیت از حقوق و ارزشهای او صحبت میکند.
اما با گذشت یک دهه از عمر این نویسنده ما شاهد تغییر نگاهی کاملاً متفاوت و متضاد نویسنده با گذشته هستیم. او دیگر وارد جزئیات آدمها نمیشود و حتی برای آنها نامی هم انتخاب نمیکند و آدمها را با عینک، عصا، کت یا شلوار یا قد و سن از هم متمایز میکند. او جامعهای را تصویر میکند که آدمها همدیگر را میبلعند و برای رسیدن به مقصد بر پشت هم سوار میشوند.
در کتاب طنز اتوچرخه ساختهایم او انسانهای شهر مانگا را فاقد عقل تشریح میکند و این خود انسانها هستند که با هیجانات خود مصایبی را پدید میآورند که در آن انسانها گله گله سلاخی میشوند و درواقع فشار جامعه را خود انسانها برای خودشان تدارک میبینند. البته شاید این تغییر نگاه را در نویسنده به نوعی متأثر از مشکلات اغلب جوامع کاپیتالیستی امروز بشری تلقی شود که با گذشت هرچه بیشتر از عمر بشر متمدن امروز به جای کاهش ابعاد جنایتها و جنگها که ناشی از نظام سرمایهداری و کاپیتالیستی هر روز به میزان آن افزوده میشود. گویی دنیای آدمیان با بهبود تکنولوژی و افزایش قدرت و دانششان هر روز از سفیدی، بیشتر به سیاهی و تباهی تغییر رنگ میدهد.

لینک خبر

 
تمامی حقوق مادی و معنوی وب سایت محفوظ می باشد .
طراحی سایت